تبلیغات
...

وقتی حالم را پرسیدن،گفتم:رو به راهم،اما نمی دانستند رو به راهیم ک تو رفتی...


Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:یکشنبه 23 مهر 1391-05:54 ب.ظ

نویسنده :nana shakeri

نامه

اسکار : خوب حالا فرض کنیم که خدا هست.نامه بنویسم که چی؟
مامی رز : به خدا که بنویسی تحمل رنج هات برات آسون تر میشه.
اسکار : کسی که اصلن نیست رفع تنهایی می کنه؟
مامی رز: اصلن نیست یعنی چی ؟ تو هستش کن.
سرش را به گوشم نزدیک کرد و گفت:
" هر قدر بش اعتقاد داشته باشی بیشتر برات واقعی می شه. "اگه خوب پافشاری کنی یه روزی می رسه که مثل چیزایی که میبینی و حس میکنی واقعی میشه.اون وقت کمکت میکنه"
اسکار : بش چی بنویسم ؟
مامی رز : هر چی تو دلته بش بنویس. فکرایی که تو سرته و به زبونت نمیاد این فکرا رو دلت بار میشه ، می ماسه ، نمی گذاره راحت حرکت کنی ، جای فکرای تازه رو می گیره و خلاصه دلتو می پوسونه. تو میشی یه زباله دونی فکرای کهنه ، که اگه حرف نزنی گندش می کشدت.
.....


نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 23 مهر 1391-05:49 ب.ظ

نویسنده :nana shakeri

بازهم میخندم

من دلم بس تنگ است،

اما... زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست!

 بیخیالی سپر هر درد است،

 باز هم میخندم آنقدر میخندم که غم از رو برود...!



نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 23 مهر 1391-05:48 ب.ظ

نویسنده :nana shakeri

گنجشک و آتش

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد
و برمی گشت !
پرسیدند :
چه می کنی ؟
پاسخ داد :
در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم ...
گفتند :
حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است
و این آب فایده ای ندارد
گفت :
...شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ،
اما آن هنگام که خداوند می پرسد :
زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی ؟
پاسخ میدم :
هر آنچه از من بر می آمد !!!!!a



نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 6 مهر 1391-02:13 ب.ظ

نویسنده :nana shakeri

من

·         به کسی نگویید که تنهایید و بی کس !

خوردتان میکند ، له تان میکند و مثل یک تکه آشغال با شما رفتار میکند

روزی هزار بار دلتان را میلرزاند از رفتن و جدایی
...



نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 6 مهر 1391-02:07 ب.ظ

نویسنده :nana shakeri

مرگ

بعد مرگم بر روی سنگ قبرم ؛ نه نام بنویسید ، نه نشانی !
فقط بنویسید
اینجا کسی خوابیده که روزی هزار بار مُرده و زنده شده
بنویسید
اینجا قبر یک نفر نیست
...
اینجا یک تن به همراه هزاران آرزوی زنده به گور شده خوابیده
اصلا بنویسید
اینجا کسی دفن شده که قبل از زنده بودنش ، مُرده بوده
بنویسید
او زندگی نکرد ، او هر روز مُرد ، او هر لحظه میان این مردم جان داده
آری با خط درشت بنویسید :
اینـجا یـک نفـر بد جـوری مُـرده ...

"


نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 5 مهر 1391-03:26 ب.ظ

نویسنده :nana shakeri

عطار نیشابوری

عزم آن دارم که امشب نیم مست

پای کوبان شیشه دردی به دست
سر به بازار قلنــــــــــدر در نهـــــم
پس به یک ساعت ببازم هر چه هست
پرده پنـــــــــــــــــدار می باید درید
توبـــــه زهـــــــــاد می باید شکست
عطار نیشابوری


نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 5 مهر 1391-03:21 ب.ظ

نویسنده :nana shakeri

چقدر به هم بدهكاریم؟

ایستاده‌ام توی صف ساندویچی که ناهار امروزم را سرپایی و در اسرع وقت بخورم و برگردم شرکت. از مواقعی که خوردن، فقط برای سیر شدن است و قرار نیست از آن چیزی که می‌جوی و می‌بلعی لذت ببری، بیزارم. به اعتقاد من حتی وقتی درب باک ماشین را باز می‌کنی تا معده‌اش را از بنزین پر کنی، ماشین چنان لذتی می‌برد و چنان کیفی می‌کند که اگر می‌توانست چیزی بگوید، حداقلش یک "آخیش!" یا "به به!" بود. حالا من ایستاده‌ام توی صف ساندویچی،‌ فقط برای این که خودم را سیر کنم و بدون آخیش و به به برگردم سر کارم.
نوبتم که می‌شود فروشنده با لبخندی که صورتش را دوست داشتنی کرده سفارش غذا را می‌گیرد و بدون آن که قبضی دستم بدهد می‌رود سراغ نفر بعدی. می‌ایستم کنار، زیر سایهء یک درخت و به جمعیتی که جلوی این اغذیه فروشی کوچک جمع شده‌اند نگاه می‌کنم، که آیا اینها هم مثل من فقط برای سیر شدن آمده‌اند یا واقعا از خوردن یک ساندویچ معمولی لذت می‌برند. آقای فروشندهء خندان صدایم می‌کنم و غذایم را می‌دهد، بدون آن که حرفی از پول بزند.
با عجله غذا را، سرپا و زیر همان درخت، می‌خورم. انگار که قرار است برگردم شرکت و شاتل هوا کنم، انگار که اگر چند دقیقه دیر برسم کل پروژه‌های این مملکت از خواب بیدار و بعدش به اغما می‌روند. می‌روم روبروی آقای فروشندهء خندان که در آن شلوغی فهرست غذا به همراه اضافاتی که خورده‌ام را به خاطر سپرده است. می‌شود ٧٢٠٠ تومان. یک ١٠ هزار تومانی می‌دهم و منتظر باقی پولم می‌شوم. ٣٠٠٠ هزار تومان بر می‌گرداند. می‌گویم ٢٠٠ تومانی ندارم. می‌گوید اندازهء ٢٠٠ تومان لبخند بزن! خنده‌ام می‌گیرد. خنده‌اش می‌گیرد و می‌گوید: "این که بیشتر شد. حالا من ١٠٠ به شما بدهکارم!" تشکر و خداحافظی می‌کنم و موقع رفتن با او دست می‌دهم.
انگار هنوز هم از این آدم‌ها پیدا می‌شوند، آدم‌هایی که هنوز معتقدند لبخند زدن زیبا و لبخند گرفتن ارزشمند است. لبخند زنان دستانم را می‌کنم توی جیبم و آهسته به سمت شرکت بر می‌گردم و توی راه بازگشت آرام زیر لب می‌گویم: "آخیش! به به!"


نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 5 مهر 1391-02:08 ب.ظ

نویسنده :nana shakeri

جنگ

چه نا برابر است ، جنگ ِ من و تو
قبول ندارم
به جنگ آمده ای و تیغ عشق آوردی
حساب نکردی که من
به جز تو
هیچ ندارم ؟


نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 3 مهر 1391-05:21 ب.ظ

نویسنده :nana shakeri

ردپا

مهم نیست کف پاتو شستی یا نه ؟؟؟


 ...  حتی مهم نیست کف پات نرمه یا زبر 




: اما این مهمه 


که وقتی از زندگی کسی رد می شی ؛


, رد پای قشنگی 


...   !!!   از خودت به یادگار بگذاری




نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 3 مهر 1391-05:20 ب.ظ

نویسنده :nana shakeri

اسم تو بارونه، عطر تو همراشه

 

بی اعتمادم کن به همه ی دنیا اینکه با من باش

کنار من تنها، کنار من تنها، کنار من تنها

از اولین جملت، فهمیده بودم زود

عشق های قبل از تو سوء تفاهم بود

اونقدر می خوامت همه باهات بد شن

با حسرت هر روز از کنار ما رد شن

حالم عوض میشه، حرف تو که باشه

اسم تو بارونه، عطر تو همراشه

اون گوشه از قلبم، که مال هیچکس نیست

کی با تو آروم شد، اصلا مشخص نیست 


نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 3 مهر 1391-05:16 ب.ظ

نویسنده :nana shakeri

قورباغه ها

نوچهر احترامی داستان نویس كودكان و نوجوانان بود كه در اسفند 87 دیده از جهان فروبست

متن زیر داستان كوتاهی از اوست

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند
قورباغه ها به لك لك ها شكایت كردند
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند
عده ای از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپای لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند
حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه برای خورده شدن  به دنیا می آیند
تنها یك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است
اینكه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان


نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 28 شهریور 1391-12:17 ق.ظ

نویسنده :nana shakeri

خاطرات

خاطرات را باید سطل سطل . . .
ازچاه زندگی بیرون کشید . . . !
خاطرات نه سر دارند و نه ته . . .
بی هوا می آیند تا خفه ات کنند . . .
میرسند . . .
گاهی وسط یک فکر . . . !
گاهی وسط یک خیابان . . . !
سردت می کنند . . . داغت میکنند . . . !
رگ خوابت را بلدند . . . زمینت می زنند . . . !!!
خاطرات تمام نمی شوند . . .
تمامت می کنند...



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 28 شهریور 1391-12:13 ق.ظ

نویسنده :nana shakeri

باتو

زیباست این زندگی با تو ، فقط با تو .

زیباست لحظه های عاشقی ، با تو ، تنها در کنار تو.

زیباست لحظه غروب ، با تو ، فقط به یاد تو.

آن لحظه که با تو هستم ، بهترین لحظه زندگی ام است

که دلم نمیخواهد آن لحظه بگذرد.

دلم میخواهد آن لحظه که در کنار تو هستم هیچگاه به پایان نرسد.



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 28 شهریور 1391-12:11 ق.ظ

نویسنده :nana shakeri

آزار

البته که دوستت دارم... . ولی آزارت می دهم. دلیلش هم صاف و ساده این است که دوستت دارم . این را می فهمی؟ آدم کسانی را که به آنها بی تفاوت است آزار نمی دهد...!


قهرمانان و گورها
ارنستو ساباتو


نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 14 شهریور 1391-12:09 ق.ظ

نویسنده :nana shakeri

من خدا را دارم

کوله بارم بر دوش

سفری می باید

سفری بی همراه

گم شدن تا ته تنهایی محض!!

سازکم با من گفت:

هر کجا لرزیدی،

از سفر ترسیدی،

تو بگو از ته دل:

"من خدا را دارم"



نظرات() 



  • تعداد صفحات :8
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...